کاملا ازاد و راحت...!
|
||
سرم درد میکنه ...نتونستم بخوابم...فکر نمیکنم حتی خوردن لرازپامم بتونه
ارومم کنه...از وقتی کشورمو و مادرمو ترک کردم این جوری شدم...واقعا
دلخوشیم چیه؟ از بدشانسیم به یه ادم روانی حقه بازم برخوردم که داره
دیوونم میکنه...فکر کرده یه بازیچه دستش اومده که با اون نمایش بده یا
فریبش بده...یه لاشخور پیر که مدعی روشنفکریه...ایناش به جهنم ...ای
خدای من یعنی دیگه بهتر از این نبود که اتیشش دامن من مادر مرده رو
بگیره؟یه روستایی بی ادب و نادن که ادمای یه قرن پیش رو بیادم میاره ...
هیچ کس نیست بگه این کوتوله زشت رو از کجا پیدا کردی؟اوه اوه...
یه کم کاراش بدوی و وحشیانه است...
میدونم که باید با بزرگترا بقول انگلیسیها با احترام و متین رفتار کنم
ولی این چند روز مردم از بس بهم گفت دوست دارم...فکر میکنه حالا
داره رویایی حرف میزنه ...دست کم چندین سال کوچکتر از اون هستم...
نگران اینا نیستم..امروز از بس برام پیام داده به حد انفجار رسیدم...واقعا
خطرناک شده بودم...اگه دم دستم بود چنان حال اون رو جا میاوردم که دیگه
کسی خیال این اشتباه رو به سرش راه نده...
می بینین چه سرنوشتی دارم؟دستخوش چه کسی شدم؟ بهم میگه
نظرتون در مورد دوست دارم چیه؟ اومدم با ناله بفرمایم بله حتما ...
اعتماد بنفسش رو می بینین چقدر گستاخانه از علاقه حرف میزنه...
اگر دوباره این سوال رو ازم بپرسه دیگه سبب نابودیش من نیستم...فکر
کرده بدل نشسته و قلبمو تیکه پاره کرده...نمیدونه در قلبم زده ورود ممنوع...
تا به حال که کسی نتونسته در ازمون ورودیش موفقیتی داشته باشه...
درسته که دارم از این بازی دیوونه میشم ولی از اینکه دارم با خونسردی
بدون دیدن ریخت اون بدجور بازی میکنم لذت میبرم...
نهایتش با ارامش میگم ببخشین قهرمان پرورش اندام قلبم ...تک خال
خوش تیپ قلبم...از دیدنتون ناگهان دچار شوک شدم وگرنه اونقدرام
بی احساس نیستم که خشونت بخرج بدم...حالا امیدتون رو از دست ندین
چون هم شهرت دارین و هم پول و میلیونرین و اهل تاریخ و خلاصه مرد بزرگی
هستین که ممکنه از شاگرداتون کسی داوطلب بشه برای تاج و تختتون...
فقط کافیه کمی تبلیغات کنین.. و خلاقیت بخرج بدین...
یا هر چه باداباد ...بیام جدی بهش بگم اگر بازم ببینمتون یا ترورتون میکنم
یا زیرتون بمب میذارم...ولی فکر کنم اون رفتار اولی سیاستمدارانه تر و
زیرکانه تر باشه...همیشه هم نمیشه بدخلقی کرد و اخمو بود و ابرو بالا انداخت...
هر چند جوونای این دوره زمونه چه با استعداد و فرهیختش چه بهتر از جونهاش
اونقدر دستخوش دورویی ها شدن که خیلی هنر بکنن و روی اعصابشون
کنترل داشته باشن نهایتش به همین تمسخر و دلقک بازی و ...بس کنن...
فکر کردین کم خاطرات دارم...بخدا خیلی پوست کلفتم...مثلا اینجا که اومدم
به ارزوی دور شدن از محیط اشنای دور و برم برای یافتن ارامش رسیدم
و باید شنگول باشم...اگه این بنده خدای بازنشسته هم پیدا نشده بود که
برام قیم بازی در بیاره و از صادقانه بودن کلامش حرف بزنه و زود بچه محل
بشه که دیگه ناراحتی و هراسی نداشتم...این دفعه که زنگ بزنه تلفنمو
میذارم رو اشغال...اگرم دوباره زنگ زد که بدون هیچ هراسی در کمال ارامش
و خیلی جدی و عمیقا یه پرده نمایش قوی براش اجرا میکنم...از اون نمایشا
که اولش رومانتیک باشه و ÷ر از شعرای شگفت انگیز با کلمات کد دار که ببردش
توی بهشت و خوابها و رویاهای دلنواز ولی بعدش ناگهان واقعی تر بشه و درست
عین یه گاو جنگجو چنان کاری کنم که به این اسونی نتونه باور کنه...
بسه دیگه...فکر کنم از بس غرغربازی دراوردم الان منم به دیوونه بودن
متهم کنین...تا دیر نشده و ضرب المثل نشدم فرار کنم...
امضا:لیلای نازک نارنجی
البته امیدوارم از این مطلبم رنجشی حاصل نشه چون فقط طنزه...
انسانها زمانیکه دور از شهر و دیارشون واقع میشن
تازه میفهمن چقدر دور بودن از کشور سخته...مخصوصا
در ابتدا که هنوز بر زبان مسلط نیستن...چند هفته ای
میشه که در ایران نبودم ...کلاس زبانم ثبت نام کردم ...در
موسسه ای معتبر که با توجه به ظاهرش فکر میکردم نظم
بهتری باید داشته باشه ولی الان داره میشه یه ماه که هنوز
بهم زنگ نزدن کی باید برم کلاس...از اینکه وقتم به بطالت بگذره
بسیار ناراحت میشم...هر چند دیدن یه کشور و مردمانش و
یاد گرفتن و دقت در احوال و چیزهای مختلف هم عالمی داره...
اوایل دیماه برای امتحاناتم یه مدت کوتاه برمیگردم ایران...تصمیم
دارم حالا که دل رو به دریا زدم و پا به یه کشوری دور گذاشتم
از زمان نهایت استفاده رو ببرم...میخوام اگر بشه همزمان در
رشته حقوق بین الملل در دانشگاه پیام نور مالزی و یه رشته از
رشته های دانشگاههای مالزی که مورد علاقم باشه در مقطع ارشد
تحصیل کنم...فکر نمیکنم کار دشواری باشه...تنها مشکلی که دارم این
هست که اگر مدرک لیسانس حقوق نداشته باشم باید با لیسانس
شیمی یا ماماییم ثبت نام کنم و متاسفانه پیش نیازهای حقوق رو
مجددا بگذرونم چون تا مدرک لیسانس حقوقم بیاد وقت ثبت نام پیام نور
تموم شده...نمیدونم چرا اینجوریه...حداقل اگر ادم داره توی یه دانشگاهی
تحصیل میکنه و بقیه تحصیلش رو در همون دانشگاه در مقاطع بالاتر میخواد
ادامه بده باید بهش مجددا برای همون رشته پیش نیاز ندن...هر چند با یه
لیسانس غیرمرتبط در ابتدا ثبت نام کنه...اگه قبول نکنن فکر کنم
باید دورش رو خط بکشم...چون واقعا صرف نمیکنه...
به هر حال ارزو میکنم کاش روزی برسه که هر فردی بتونه رشته تحصیلی
و مقطع مورد علاقه اش رو بدون مشکلات بخونه...
اگر دنیای پر زرقی
که ادمها در ان غرق اند
شود هم ارزش گوهر
نمی ارزد نمی ارزد
به قدر خندهء مادر...
خواهرم میترا میگه: اون وقتا ادمایی که مرام عیاری داشتن بیشتر از حالا بودن...اونا سعی میکردن به هر نحوی که شده به بقیه ادما یاری برسونن...حالا با گرفتن سکه ای از توانگران و دادنش به فقرا یا به هر نحوی...بعضیهاشون تاجر و بازرگان بودن...خیلی چیزا رو تجارت میکردن...از گوگرد گرفته تا کاسه چینی و دیبا و پولاد و برد یمانی و ..و...ادم واقعا از کارشون با اون سختی های اون زمانها شگفت زده میشه...من وقتی فکر میکنم که مثلا اونها توی اون نیمه شبا وسط دشت ها که نه نوری بوده و نه ناری ، با اون بار و بندیل و ملازماشون حتی با پای برهنه ، دشتها رو چابک و چالاک مثل باد در می نوردیدن و مسیرشون رو از روی مهر و ماه و ..و...تعیین میکردن برای الانیها گریه ام میگیره...از بس به راحتی فکر میکنن و انگار ابگینه بار دارن ...
....
از سویی یادم میاد که اون وقتا تمام چیزا یه جورایی متفاوت تر از الان بود...اون وقتا رو بیاد میارم که گاهی صدای همهمه ای از کوچه های دور به گوش میرسید...تمام محله متوجه میشدن...توی کوچه پس کوچه ها سر و صدا می پیچید...یه معرکه گیر معرکه میگرفت...یه ادم لوتی بساط پهن میکرد...خودشم گیوه هاش رو میپوشید و پای بندش رو به پاش میکرد و زیر سایه یه تیکه پارچه نازک مثل دستمالای ابریشمی می ایستاد و توی اون میدون معرکه میگرفت...اونجا رو کرده بود پاتوقش...ابزار کارشم یه چاقو بود و چند تا تیکه چوب شبیه به نیزه و یه زنجیر و تنبک و این جور چیزا...یه چیزی شبیه به خیمه شب بازیای الان...ادمایی که برای دیدن کارش میرفتن بعد از اتمام معرکه اون سعی میکردن با سخاوتمندی و بخشندگی ، مهمان نوازی کنن و هر کدومی توی شال معرکه گیر چیزی مینداختن...ادما و معرکه گیرام اون روزا فرق داشتن ...
چی بگم والا
....
کلا ادما اون دوره فرق داشتن...کار میکردن...ساده بودن ولی بزرگمرد...با تلاش پیش میرفتن...الان میری می بینی که مثلا طرف بجای اینکه اهل کشت و کار و مزرعه داری باشه رفته توی خیابون ناصرخسرو داره چی میفروشه...ادم می مونه چی بگه...اخه با کدوم عقل و برهان و منطقی جور در میاد که ادم بیاد برتری بده کارایی که نمیشه گفت به کارایی مثل مزرعه داری ...
چی بگم که اگه بخوام بگم باید قصیده سرایییها بکنم در این مورد ...
....
این دوره جوونا متفاوت شدن...هر کدومی اون رو محکوم میکنه به خشونت...بعدشم یه کتک مفصل و هر کدومی یه گلوله و...شایدم نصفش بخاطر این سی دی ها باشه و مواد مخدر...که روز بروز بیشتر میشه درست مثل ایدز ...
میگن اون وقتا جوونا شجاع بودن ,
بیباک...پاشنه کشیده بودن و شناس...از برکتشون بارون میارید و چشمه ها جاری میشد و جلگه ها ایجاد میشد ...
.....
عموم میگه اون وقتا که ده سالش بوده بجای نشستن و دیدن این سی دی و این چیزا دوشادوش بزرگترا به کارهایی متفاوت با الان میپرداختن...مثلا سرگرم خوشنویسی میشدن...و از این قبیل کارا ...
.....
نه هویتشون رو از دست میدادن نه ترسی داشتن از این مطلب...کارشون کمک بود به تمام ادما ...نه این ادم اهنی بازیا رو در می اوردن نه ادای جادوگرا رو...نه مترسک و این چیزا ...
.............................
ای...چی بگم که هیچکس نمیتونه چیزی بگه...همون بهتر که هر ادمی توی اسیای سنگیش اردی کنه و توی تنورش از دسترنجش نونی بپزه و بخوره و کارشم به بقیه نباشه
...........................
و اینکه ...
خداوند بهتر میدونه از روزای اول تا الان مردم جهان برای اینکه بتونن بیلی به خاک بزنن و مثلا زری بیرون بیارن چه رویاها که ندیدن و چه شیوه های کمند انداختن که نیندیشیدن و چه و چه و چه...چه افسانه ها که نساختن و اسطوره ها درست نکردن و کدوماشون حقیقت بوده و کدوماشون مجاز ...
....................................
گاهی فکر میکنم اگه حتی هزار سالم منتظر و چشم براه بمونم تا درخت ثانیه ام ریشه بدوونه و ستبر و تنومند بشه و به میوه صبوری اذین و چراغونی بشه ایا ممکنه؟یا نمی تونم صبوری بکنم ....
..........
شایدم اون قدر بی طاقت باشم که با چشیدن طعم تنهایی ، درست مثل یه اسب سرکش با گیسوهایی که حلقه حلقه رنگ مشکی توی اون موج میزنه بی افسار به تاخت برم و عنان بریده و شیهه کشان درست عین اسبای عربی بدوم و ازم فقط رد پایی بمونه بر شن...این تصویری که تعریفشو کردم شاید عکسی باشه از شیرین ترین فکری که دارم...اسبی که بی فکر خار و خس و تلخی های مسیر دوست تر میداره پلهای شیشه ای رو زیر پا بگذاره تا به نخلستانهایی برسه که هزار سال در فکرش بوده ...
.........
اصلا نمیخوام به بیراهه برم..یا واهمه این رو داشته باشم که ایا چه رنج هایی در مسیر ممکنه برام پیش بیاد ...مهم این هست که غرور نداشته باشم و کینه ای وسوسه ام نکنه که بقیه رو حقیر ببینم ...نباید شیطان گولم بزنه... ۶۶۶ بار وسوسه شدم که به بقیه با حقارت نگاه کنم ...میدونم ...گناه بدیه...مال ۶ سالگیامه ...
.................................
ولی باز به این باور رسیدم که هیچگاه نباید یک اتفاق لحظه ای یه ماجرا موجب بشه دست از جستجو و تلاش برای زیستن به گونه ای دیگه بردارم...هیچگاه دیر نیست ....و نباید فکر کنم که خیالای خوشی که در سر دارم دور از دسترسن...شاید همینا خیالم رو اسوده کنه و شاید جاودانگی همینا باشه...یه اتفاق ساده...درد زادنی نو ...
..................
درسته ...میتونم پروانه ای باشم با بالهای کوچیک که توی نور کم دور یه شمع میرقصه ...
.....
و با یه سلام مهربون به روی تمام گل گلابای دور و برم بگم که هر جا که باشی باید بمانی...و پیش بری ...
.............................
اگه حتی یه روز رو به پیری برم ... بازم مثل کوه دماوند محکم سر جام می مونم و سعی میکنم محکم در این بزرگراه پیش روم پیش برم ...
....................
نمیگم معجزه میتونم بکنم و کارای خارق العاده...مثلا طاعون رو به لحظه ای در دنیا ریشه کن کنم یا مثلا یه پرونده هسته ای رو سریع حل و فصل کنم...ولی میتونم ادما رو نجات بدم ...
..................
نباید به چیزای غم انگیز فکر کنم...اشک بریزم...بی تابی کنم یا بهانه بگیرم...و یا به مرگ فکر کنم...چرا دلمو بسوزونم و خاکستر کنم در حالیکه میدونم اون یه امانته ....دوست دارم تا بجای اینا به بغل مادر فکر کنم ...به اینکه وقتی تشنه ام بود بهم اب میداد...و به تمام خوبیاش...اینجوری بهتره ...
....
ای بابا...بخندی یا نخندی میگذره...مهم این هست که توی جامعه شریف باشی و یار و مددکار بقیه ادما...اینجوری میتونی به جایگاه رفیعی برسی ...
....
و البته رضایت ادما رو جلب کنی تا در تاریخ به نیکنامی مشهور بشی ...
.....
اینا چیزایی نیست که حتی ده ساله بشه با استدلال و مکاشفه دراوردشون...بی نهایت چیزا توی این ذهن اشفته وجود داره که هر کدومش یاداور چندین خاطره است ...
به همین دلیل
بقیه اش رو شبای بعد مینویسم ...
نوشتن مالب فوق اصلا به معنای تایید یا رد و یا درستی یا نادرستی اینها نیست
فقط یه بررسی و تحقیق بی غرضه...
برداشت خاصی نشه
در پست قبلی چند دسته از ادما رو نام بردم
چطوره که ببینیم دیگه چه جور ادمهایی ممکنه باشن
میشه تصور کرد که در موقعیتهای مختلف چه جور فردی هستین؟
ایا ادمی هستین که مثلا
وقتی سوار اتوبوس میشین و می بینین که یه نفر داره سیگار
میکشه به باد نصیحت میگیرینش؟ یا فقط جوری که بشنوه
لفظ لعنت بر........رو بکار میبرین؟
یا شایدم بخاطر اینکار با شخص دیگری که کنارتون ایستاده
مسخره اش میکنین و به حماقت متهمش میکنین؟
توی خونه تون چه جور ادمی هستین؟ مثلا اگه خسته از راه برسین و
ببینین سطل اشغال خونه یا چاه فاضلاب ساختمون پر شده
و باید سریعا مشکلش حل بشه
ایا راحت برخورد میکنین ؟ هر چند خسته باشین؟
اگه بشنوین که دارن در موردتون بدحرفی و یا مسخره میکنن چی؟
می بخشین یا اینکه میگین خدا ازش نگذره؟ یا برعکس با رفتار مناسبی که
نشون میدین مثل اهنربا اون رو جذب میکنین؟
خب
میشه روی اینا تامل کرد
البته این ها فقط یه حالت تحقیق داره و ابدا به معنی
تایید یا رد این خصوصیات نیست
و البته سعی میکنم در هر پست یه سری خصوصیات
افراد رو بررسی کنم
تا پست بعدی...
مطلبی که میخوام بنویسم قدری نیازمند تامل هست...
چقدر در کارامون نمود و جلوه ظاهری کارمون اهمیت داره ؟
ایا برامون مهم هست که بیقه افراد در موردمون چی فکر میکنن؟
تصور میکنم لااقل برای یه بارم که شده هر کدوممون به این موضوع
فکر کردیم...شاید فکر نکردن به این موضوع غیر طبیعی باشه...
بیاد داشته باشیم که اگر بخواهیم می تونیم تجسم و ذهنیتی رو
که بقیه در مورد ظاهر و سلامت روانمون دارن رو تحت تاثیر قرار بدیم...
چند مثال و بحث فرضی:
----فردی هستین که از ابتدای روز که بلند میشین طبیعتی دارین پویا
فردی هستین با منشی اجتماعی ...به این جمله معتقدین که همسایه ات
رو دوست بدار...در برخوردهاتون انصاف بخرج میدین؟ در روابط انسانی روشی
دارین ارمان گرایانه و خدایی فکر میکنین؟
----شایدم فردی هستین که ترجیح میدین برای ارتزاق ترحم بقیه رو برانگیزین و
به این وسیله کسب پول کنین که این رو در ادبیات جهان گدایی میگن
----شاید فردی هستین شاد که محبت و عشق ورزی به تمام ادمهای دنیا رو
در برنامه هاتون دارین ...سعی میکنین تا میشه در رفع اشتباه هاتون
تلاش کنین...در برخورد با افراد گرم سخن بگین و لفظتون رو به
شیرینی شعر اراسته کنین...کلید برقراری رابطه محبت امیز در کارهای
روزمره تون رو در گذر عشق یافتین و در خمیر مایه و گل سرشتتون
چیزی نیست جز یه قلب به وسعت دریا؟
----شاید فردی هستین که از ابتدا معمار پایه وجودتون رو بر امیدواری از
زمین گذاشته و تا اسمون رسونده...از ادمهایی هستین که اگر چیزی
رو خوب نساختین دوباره سعی میکنین؟ نسبت به بقیه ادمها مهری دارین
که سعی میکنین وجودتون غمهاشون رو مثل بارون ببره؟
یا شایدم به هر بهانه ناگفته ای اشکتون جاری میشه و گرد ا گرد
صورتتون رو میپوشونه؟
شایدم ادمی هستین که فکر میکنین انسان فقط یه مشت
استخون هست و یه جمجمه با قدری خون و..و....فکر میکنین که هر جرم
و گناهی که بکنین راحت یه لاک قرمز کشیده میشه روش و گذاشته میشه
توی یه جعبه اهنی و هیچ فردی اون رو نمی بینه؟(صفحه ٣٢٢ ک شهوت و
هوس)
شایدم در هر کاری حضور خدای یکتا رو حس میکنین و خیال بدی رو
در رهگذر فکرتون راه نمیدین و براتون خوبی و مهربونی کردن به ادما بدیهیه...
یا شایدم ادمی هستین اسیر دیوارهای سیاه عصیان
و یا اصلا یه روشنفکری که سعی میکنه بصورت معاصر زیست کنه
و در این راه شادابی و دوستی با تمام مردم میهنش رو مورد توجه قرار
بده...در روابطش وفادار باشه و دوستیهاش جاودانه...و همیشه به
فروغ برق مهر برای تولدی دیگر گلشنی بسازه و گلستانی...
نمیدونم ولی هر چی که هستین کمی تامل کنین...
ارزشش تامل رو حتما داره
هر بچه ای که تازه الفبای اعداد رو فرا گرفته باشه میفهمه که اعداد هر کدوم خاصیتی دارن
گفتن نام یک به معنای نفی دو یا سه الی بینهایت نیست...
دو همون ١+١ هست و سه ٢+١ و الی اخر...
افرادیکه اعداد رو بدلخواه تفسیر میکنن چیزی از ریاضیات و اعداد سر در نیاوردن !!!!
باید برای بالا بردن معلومات ریاضی در ایران تلاش کرد !!!!!
سلام
این اولین پستم در سیستم پرشین بلاگ هست
وبلاگهای متعددی تا کنون در بلاگفا داشتم...بنظرم رسید در اینجا نیز مکانی برای نوشتن داشته باشم
قرار نیست تمام مطالب در این مکان نوشته های شخصی ذهنم باشه...ممکنه گاهی در این جا از
مطالب و حکایتهای قدیمی یا تصاویر اماده متناسب با حرف مورد نظرم نیز استفاده بشه ...در ذیل مطالبی
که شخصا می نویسم نامم را درج خواهم کرد...
اولین مطلب حکایتی است قدیمی در مورد یک ادم که گمونم بصورت ضرب المثل نیز در اومده:
شخصی با حرارت و تلاش فراوان داشت سعی میکرد با نی بهترین اهنگی رو که در توان داره بنوازه
ناگاه ...از اسفلش خروج یافت..در این لحظه شخص نای بر اسفل نهاد و گفت : گر که بهتر میزنی
بستان بزن !!!!!
مورد استفاده این ضرب المثل کاملا مشخص هست و گمانم نیازی به توضیحات بیشتر نداره...
......................................
راستی فراموش کردم در مورد شخصم توضیحاتی بدم...
قبلا انسان بسیار رئوف و بی سر و صدایی بودم...به این نتیجه رسیدم که گاهی نجابت و نرمش بیش
از حد به ناتوانی و بی عرضه بودن و عدم اقتدار نسبت داده میشه ...تصمیم گرفتم متفاوت تر باشم...